💕رها💕 💕روشا💕

دردونه های مامان و بابا

شهرک گردی سه نفره ی پاییزی🍁🍂🌂⛆

پاییز🍁 هم داره تموم میشه، و بالاخره یه بارون حسابی، اومد و همه جا تمیز و هوا هم که عااالی شد‌‌‌‌‌.. ما هم که منتظر یه همچین هوایی😄! تا حالا سابقه نداشت شهرک اینقدر سرد شه.. البته سرمای خوبی بود و ما که حسابی کیف کردیم‌‌‌‌... مخصوصا رها.. پالتو و بوت پوشید و خواهریش رو برد بگردونه... باورم نمیشد که اینقدر بزرگ شده باشی... اونجوری کالسکه رو هول میدادی و با روشا حرف میزدی، قربون رهای خودم که عاشق بزرگ شدنه، ولی بدون همیشه عشق کوچولوی من میمونی... مامان عاشقته😙         فندق مامان هم که طبق معمول آروم تو کالسکه نشسته بود و محو تماشای گل ها در...
25 آذر 1396

رها و بلفی..👯🐰

این روزها با تمام وجود، بزرگ شدنت رو میبینم.. با شیرین زبونی هات حسابی دلمون رو میبری و منتظر خواهری هستی😊  بلفی🐰❤: یه مدته که به دلایلی، "نلی" عروسکی که هیج جوره نمیشد ازت جداش کرد و اگه جایی میموند، دیگه حتی خواب هم نمیرفتی! رفته و به جای اون، بلفی اومده.. روزهای اول هیچ جوره قبول نمیکردی! تا اینکه گفتم فرشته ی عروسک ها اون و برده واسه بچه هایی که عروسک ندارن.. چون میدونسته تو اون رو خیلی دوست داری و خیلی نازه، خواسته بچه های دیگه هم داشته لاشن و خوشحال شن..😑 گفتی باشه.. ولی معلوم بود که خیلی ناراحتی..  هنوز هم که چند ماهی گذشته باز یادش میکنی و میگی پس چرا فرشته ی عروسک ها نمیاره نلی من رو😐ولی لازم بود، جد...
24 ارديبهشت 1396

سیزده بدر۹۶ و طبیعت زیبای گوغر

نوروز امسال هم مثل سالهای قبل به دیدن بزرگترها و دید و بازدید گذشت.. روزهای اخر تعطیلات هم گوغر رفتیم و حسابی خوش گذروندیم.. مخصوصا به رها خیلی خوش گذشت😊. پ.ن:  نوروز امسال با اومدن خاله مونس و دیدنش😙، با تولد تابش 😙 یه حال و هوای دیگه ای داشت...  یه عکس ناااز از رهای نازم💕، تولد تابش عزیز😙   چند تا عکس بهاری خوشکل🌸🌼🌸🌼🌸🌼     عاشقتم که با وجود اون آفتاب شدید لبخند از رو لبت نمیره، رهای نازم😍😙   سیزده بدر و یه رهای شیطون💕     رها و ریحانه💕       ...
15 فروردين 1396

روزهای پایانی پاییز 95

پاییز 95,   هم با همه ی قشنگی هاش داره تموم میشه...  روزهای پایانی آذرماه و کلی خاطره ها و خبرهای خوب .. , که به زودی برات مینویسم !  عکس های این پست رو دوست دارم با دو تا عکس خوشکل شروع کنم . اولیش عشق کوچولوی من, عاشق پاییز و برگ و برگ بازی...   دومین عکس هم یه هدیه ی خوشکل, که کلی خاطره همراه خودش داره...   کیف رها, کیف مامان... بیست و اندی سال پیش.. هدیه ی  دایی رضا آره عزیز دلم.. این کیف مامان بوده و خیلی برام ارزشمنده, باورم نمیشد که یه روز تو کوچولوی ناز من این کیف رو بندازی رو دوشت و کلی کیف کنی باهاش ! ...
24 آذر 1395

پاییز زیبا کنار بهترین های دنیا..

یه ماه مسافرت, دوری از بابا محمد و بودن کنار مامان جون و بابا جون, یه تجربه ی جدید بود, مخصوصا واسه رها! که اگه اون قسمت های دلتنگی واسه بابا رو کنار بذاریم, خیلی خوش گذشت, مخصوصا به رها.. اصلا فکر نمیکردم حتی یه روز هم بدون بابا طاقت بیاری نفس من, چه برسه به یه ماه...  بعضی وقت ها می پرسیدی بابا کجاست, مخصوصا وقتی خودش زنگ میزد شروع میکردی به شکایت! با شنیدن اینکه اداره ست, اخمی میکردی و میگفتی: بابا چقدر میری اداره! معلومه کجایی تو! همش میری اداره... بیا پیش من! ولی خدا رو  شکر با قطع شدن تلفن, همه چی تموم و دوباره سرگرم بازی با مامان جون و بابا جون با تمام وجود حس کردم چقدر عاشقشونی و...
15 آذر 1395