💕رها💕 💕روشا💕

دردونه های مامان و بابا

تولد سه سالگی فرشته کوچولوی من🎂

تولد امسال، با کمی تاخیر برگذار شد.. که علتش هم حال بد مامان بود..😕😷 اما حسابی خوش گذشت.. یه تولد چهار نفره.. آره عزیز دلم چهار نفره😉 آخه خداجون، یه نی نی ناز گذاشت تو دل مامان و قراره بشه بهترین دوست تو😊. فعلا بریم سراغ چند تا از عکس های تولد😊🎂   وقتی رهایی خودش کیکش رو انتخاب میکنه، این میش که هیچی با هیچی همخونی نداره😉   قربون اون نگاه نازت💕💞💕   وقتی برف شادی میزنیم، قیافه ی رها دیدنی میشه😄😙  ایشاا.. که همیشه لبت خندون باشه به همه آرزوهای خوبت برسی😘💕💞💕 ...
2 ارديبهشت 1396

سیزده بدر۹۶ و طبیعت زیبای گوغر

نوروز امسال هم مثل سالهای قبل به دیدن بزرگترها و دید و بازدید گذشت.. روزهای اخر تعطیلات هم گوغر رفتیم و حسابی خوش گذروندیم.. مخصوصا به رها خیلی خوش گذشت😊. پ.ن:  نوروز امسال با اومدن خاله مونس و دیدنش😙، با تولد تابش 😙 یه حال و هوای دیگه ای داشت...  یه عکس ناااز از رهای نازم💕، تولد تابش عزیز😙   چند تا عکس بهاری خوشکل🌸🌼🌸🌼🌸🌼     عاشقتم که با وجود اون آفتاب شدید لبخند از رو لبت نمیره، رهای نازم😍😙   سیزده بدر و یه رهای شیطون💕     رها و ریحانه💕       ...
15 فروردين 1396

سه سالگی پرنسس ناز من

دخترک شیرین زبون ما, امروز سه ساله شد چه زود گذشت این سه سال... سه سالی که بهترین روزها رو با هم داشتیم متاسفانه چند روزه همه سرماخورده و قرنطینه شدیم ! نشد واسه دخملی تولد گرفت.. شاید یه زمان دیگه البته مادر جون حسابی سورپرایزت کرد و کادو تولدت رو داد... تو هم که دیگه حسابی ذوق کردی امروز به مامان جون میگفتی تولد من از صبح شروع شده, ولی کیک نداریم! شمع نداریم! اینجا همه مریض شدن.. مامان, بابا! تاااازه, منم سرماخوردم.. قربونت برم... این روزها هم دخترک ما همش در حال شیرین زبونی واسه ماست.. یه فایل صوتی آوردم برات... این شعر رو دو سه ماه پیش خوندی فایل صوتی یکی  یدونه دخ...
2 دی 1395

فرزند دوم👨‍👩‍👧‍👧

همیشه داشتن فرزند، مخصوصا فزند دوم دغدغه ای است که تا موقعیت مناسب اون نباشه، نمیشه.. سه سال پیش با اومدن💫رها💫 به زندگی ما، لذت داشتن فرزند و یه زندگی شاد رو تجربه کردیم و روزی هزاران بار خدا رو به خاطر داشتن فرزندی به زیبایی و باهوشی تو، شکر کردیم، از لحظه لحظه ی با هم بودن، لذت بردیم.. 😊 تا زمانیکه هر سه ب ما انتظار داشتن یه کوچولو به خونه رو داشتیم و دلمون یه فرشته ی ناز میخواست، مخصوصا رها😊
2 دی 1395

روزهای پایانی پاییز 95

پاییز 95,   هم با همه ی قشنگی هاش داره تموم میشه...  روزهای پایانی آذرماه و کلی خاطره ها و خبرهای خوب .. , که به زودی برات مینویسم !  عکس های این پست رو دوست دارم با دو تا عکس خوشکل شروع کنم . اولیش عشق کوچولوی من, عاشق پاییز و برگ و برگ بازی...   دومین عکس هم یه هدیه ی خوشکل, که کلی خاطره همراه خودش داره...   کیف رها, کیف مامان... بیست و اندی سال پیش.. هدیه ی  دایی رضا آره عزیز دلم.. این کیف مامان بوده و خیلی برام ارزشمنده, باورم نمیشد که یه روز تو کوچولوی ناز من این کیف رو بندازی رو دوشت و کلی کیف کنی باهاش ! ...
24 آذر 1395

باز هم برگ و برگ بازی..

پاییز هم تموم شد و فقط چند روز تا تولد تو, فرشته کوچولوی من مونده... و اما چند تا عکس از پاییز و برگ های خوشکلش و دخمل خوشمزه ی خودم..           باغ بابابزرگ و سیب های خوشمزش جووونم بابابزرگ, که همه جوره هواتو داره... عاشقشییییییم     عاشق اون ژست گرفتناتم, خوشمزه ی من   چه عشقی کردی با اسباب بازی که بابا بزرگ برات آورده بود   وقتی خسته میشی از عکاسی.. اخمتو....           ...
24 آذر 1395

پاییز زیبا کنار بهترین های دنیا..

یه ماه مسافرت, دوری از بابا محمد و بودن کنار مامان جون و بابا جون, یه تجربه ی جدید بود, مخصوصا واسه رها! که اگه اون قسمت های دلتنگی واسه بابا رو کنار بذاریم, خیلی خوش گذشت, مخصوصا به رها.. اصلا فکر نمیکردم حتی یه روز هم بدون بابا طاقت بیاری نفس من, چه برسه به یه ماه...  بعضی وقت ها می پرسیدی بابا کجاست, مخصوصا وقتی خودش زنگ میزد شروع میکردی به شکایت! با شنیدن اینکه اداره ست, اخمی میکردی و میگفتی: بابا چقدر میری اداره! معلومه کجایی تو! همش میری اداره... بیا پیش من! ولی خدا رو  شکر با قطع شدن تلفن, همه چی تموم و دوباره سرگرم بازی با مامان جون و بابا جون با تمام وجود حس کردم چقدر عاشقشونی و...
15 آذر 1395

محرم 95

بعد از اینهمه مدت وقت شد, بیام و این پست رو که مربوط به چند ماهه پیش هست رو بذارم.. امسال تاسوعا و عاشورا , مثل سالهای قبل پیش مادرجون و مامان جون اینا بودیم..  البته یه تفاوت داشت و غیر از عزاداری, ما همش در حال توضیح دادن مراسم ها و اتفاقاتی که افتاده بود, به رها خانوم بودیم.. مراسم امسال و بیشتر درک کردی و همه چی برات جالب بود و البته سوال برانگیز!! که چرا همه مشکی پوشیدن و ناراحتن! امام حسین چی شده بود و اون گهواره چیه؟! اسب چرا آوردن و آقا شیره چرا اینقدر کلافه شده و  میزنه سر خودش؟!   چرا ناراحته؟! منم تا جایی که میشد قصه هاشون رو برات میگفتم..  عشق کوچولوی من.. آماد...
15 آذر 1395